رضا محمدی هستم. از بچگی رویاهای بزرگی تو سرم بود ولی نمی دونستم چطور میخوام بهشون برسم.
آخه هیچ چیز اون موقع رضا محمدی به این رویاها شبیه نبود.
سال 1995 همزمان با تاسیس اولین شرکت ایلان ماسک کودکی متولد شد که از ابتدا هم با دیگران فرق داشت. اهل حرف زدن نبود و همیشه سکوتی خاص تمام وجودش را فرا گرفته بود. شاید به خاطر اینکه اگر رویاهای بزرگش را بازگو میکرد اطرافیان او را به تمسخر میگرفتند.
داستان دقیقا از جایی شروع شد که انتظار هیچ شروع موفقی در آن دیده نمیشد. شهری در 150 کیلومتری جنوب استان اصفهان که دومین شهر مرتفع ایران و یکی از زیباترین مناطق جهان است.
در این شهر تمام داستانها حول نشدن و نتوانستن بود. اما تا چشمانش بسته میشد بزرگترین رویاهای جهان در ذهنش جا به جا میشد و همان روزها بود که شبانه روز برای رسیدن به این رویاها دعا میکرد. دعا تنها کاری بود که در آن شرایط سخت بدون هزینه انجام میشد. اما…